گروه هاي كاربران  ·  عضويت ·    مشخصات  ·  ورود براي چك كردن پيغامهاي خصوصي  ·   ورود     

راهنماي اين انجمن · جستجو · ليست اعضا


داستان زندگي

 

ارسال يك موضوع جديد   پاسخ به يك موضوع

 صفحه اول انجمنها -> ادبيات و نويسندگي

ديدن موضوع قبلي :: ديدن موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: جمعه 20 آبان 1384 - 22:43    موضوع: داستان زندگي پاسخ بصورت نقل قول

درود بر شما
اين داستاني را كه مي خواهم بنويسم بر گرفته شده اززندگي يكي از بهترين دوستانم هست كه چون من در جريان آن قرار گرفتم آن را به نگارش در مي يارم.

همزمان با سال گردتولدم بود دقیقا یادم هست انگار همین امروز اگه یک باره دیگه این اتفاق می افتاد من می دونستم
چی کار کنم ولی حیف که دیگر نه من آن پسر کوچیک بازیگوشم و نه او یک دختر شیتون ولی این را می دانم هنوز هم که هنوزه در خلوت خود
به یاد هم هستیم یک باره دیگه مرور می کنم با این که سخته ولی :
تولد من بود اون روز قرار بود من و بهروز با دوست دخترامون که دختر خاله بودن با هم قرار بگذاریم که یک جشن کوچیک
بگیریم هر کدوم با اشتیاقی که از قبل داشتیم سر قرار حاظر شدیم در سکوت شب به یاد حرفی که می خواستم بهش بزنم فکر می کردم با خودم می گفتم
تا امد جلو بهش بگم یا بگذارم وقتی وارد کافی شاپ شدیم بگم اصلا هواسم سر جاش نبود که بهروز گفت بهرام فکر نمی کنی ساناز و مهناز کمی دیر کردن
باید 10 دقیقه پیش می آمدن بهتر نیست یک تماس بگیری باهاشون؟ تلفن را برداشتم شماره ساناز را گرفتم همین جوری داشت زنگ می خورد
که بعد از 7 یا 8 زنگ بود که یکی تلفن را جواب داد صدای یک مرد بود اولش فکر کردم پدر ساناز هست ولی وقتی باهاش سلام و آحوال پرسی کردم دیدم
داره یک جوره دیگه جواب می ده سریع گفتم شما کی هستید که موبایل ساناز دست شماست اصلا ساناز کجاس؟ طرف مقابل بدونه این که جوابی بده تلفن را خواموش کرد سریع به
بهروز گفتم بریم سمت منزل ساناز اینها وقتی رسیدیم سر کوچشون به بهروز گفتم بره دم خونه ساناز اینا و سراق مهنازو بگیره بگه مهناز اونجاس و بعد سراق سانازو بگیره
و اگر نبود بپرسه کجا رفته 5 دقیقه طول کشید که بر گشت گفت ساناز نبود بهم گفتن که با تو رفته بیرون........
ادامه دارد
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: شنبه 21 آبان 1384 - 17:48    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

اون شب اصلا نمي دونم چه جوري خوابم برد همش تو فکر بودم صداي کي بود ساناز الان کجاس مي خواسم زنگ بزنم به خودم گفتم نکونه مشکلي براش پيش بياد
آخه به خونه گفته با بهرام هستم فکري به ذهنم رسيد زنگ بزنم به بهروز بگم از مهناز خبري نداره؟
وقتي جواب بهروزه شنيدم خيلي جا خوردم :مهناز بهش گفته بود که ساناز گفته برنامه شب کنسل شده و قرار تنهايي به ديدنبهرام بره
ولي آخه چي شد پس ساناز کجاس با کي رفته که به خانوادش گفته با من بوده شب را با همين فکرها گذروندم تسميم گرفتم صبح زود به دانشگاه سري بزنم
هر جا باشه حتما براي دانشگاه مي ياد . ولي نبود دانشگاه هم نبود از يکي از همکلاسيهاش پرسيدم ساناز را نديدي گفت سر کلاس آمار هم نيومده
خبري ندام براي اينکه کسي شک نکونه گفتم ديشب حالش بد بود خواستم صبح ببينم بهتر شده ؟
از دانشگاه آمدم بيرون به سمت منزل بهروزراه افتادم نزديکي خونه بهروز بودم که موبايلم زنگ زد بهروز بود بهم گفت کجام وقتي بهش گفتم سر کوچتون هستم
کفت حاظر باش من الان ميام بريم بيرون . وقتي آمد ازش پرسيدم از ساناز خبري نشده گفت چرا مي خوام در مورد همون موضو باهات صحبت کنم
ببين بهرام بعضي وقتا نمي شه شرايط را تغير داد حتي وقتي که 2 نفر تا حد جون همديگه را دوست داشته باشن مثلا يکي از مواردي که پيش مياد
تغير مکاني هست يا ازدواج .من که حسابي کيج شده بودم به صورت التماس به بهروز نگاه کردم و گفتم نمي خواد چيزه ديگه اي بگي فقط بگو
چي شده؟ بهروز که نمي دونست چه جوري بگه از صورتش کاملا مشخص بود گفت : مهناز ديشب زنگ زد گفت ساناز با پسر شريک باباش
رفتن آلمان ديشب نمي تونست بگه نگران تو بود .
من که انگار دنيا را ازم گرفته بودن يک لحظه خشکم زد گفتم اينها همش دروغه ساناز مي خواد ببينه من چي کار مي کنم مي خواد بدونه من دوسش دارم
برو به مهناز زنگ بزن بگو بهرام بدونه ساناز مي ميره نمي تونم اين را بهش بگم بيا اصلا بريم دم خونشون........

اين هم شعر ضميمه

كوچه خاموش...؟
سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:آخرتومي آيي،تومي آيي،تو مي آيي
يادم افتاد به آن پيوند گسسته،يادم افتادبه پيمان شكسته
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي،دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه گفتي!سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار،سينه ازوسوسه سرشار،شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
گره اي راكه من امروززدم كس نگشايد
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد،كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
به سراپاي توهرگشت ونظر كرد
تو پريشان شدي و لب بگذيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ترس را آنگاه در چشم توديدم
ماه مي ريخت به راه من و تو،ما دو عاشق،گنهكار
گاه بيداروگاهي خواب گذشتيم
زيرباراني ازآن تقره مهتاب
نرم چون آب گذشتيم،بازشدپنجره هاي نرم
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم وبه لبخندجوابي نداديم
گفت:پيداست كه هستيد!
بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه ان مردك عيلر،راست مي گفت كه هستيم
حال اين كوچه مان هست
همان عطر،همان بو،همان رنگ،همان رو
پنجره اماهمچنان گردگرفته،همچنان دست نخورده
مانده خاموش وافسرده
ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست......ولي
كوچه آن كوچه دگرنيست،سالهارفت چوباد
پانزده وبيست و سي،من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ،يكي انداخت برايم گل،آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم،نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خودخشكيدم
نجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطره ها،زمزمه ها،كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي امروزكه زين كوچه بيرون مي آيم
نجوان رفته وپيرمي آيم،بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم
كس ندانست ونداندكه چه آمدبه سرم،اين همه سال تونيزنگرفتي خبرم
همگان پندارندمن راه افتادم
من دل ازكف داده وراه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم،سر اين كوچه نشستم سي سال
ولي امروزغريب وطن خويشتنم
تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
راستي تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم....


ادامه دارد
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: 3 شنبه 24 آبان 1384 - 23:26    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

وقتی که داشتم این جمله را به پایان می رسوندم با صدای بلند بهروز مواجه شدم که گفت :این چه حرفی هست که می زنی کی میخواد امتهان کنه
من مطمئن هستم که ساناز می دونه چقدر دوسش داری ولی داستان چیز دیگس .
بهرام:داستان چی هست مگه غیر از اینه که ساناز گفته به بهرام اینو بگید که ببینم عملش چی هست؟
بهروز :آخه مشکل اینجاس واقعها ساناز از کشور خارج شده با شریک باباش مهدی یادت هست اونی که همش ساناز ازش صحبت میکرد
من سکوت کرده بودم خوب با این حرفی که بهروز زده بود (چون می دونستم بهروز به من دروغ نمی گه)تو رویاهای خود داشتم می رفتم
که با صدای بلندی برگشتم بهروز بود بلند داد می زد می گفت خوبی بهرام چرا حرفی نمی زنی بهرام بهرام ...
بهرام:بهروز الان ساناز کجاس
بهروز:این طوری که مهناز به من گفته بود اول میرن پیش عموی مهدی در آلمان و بعد هم به کشور سوئد
بهرام:مهناز دیگه چی می دونه ؟
بهروز :اون هم چیز زیادی نمی دونه آخه خودش هم خبر نداشت اصلا بریم پیشش خودت هرچی میخوای بپرس تو الان حالت خوب نیست بیا پاین من بشینم
منزل مهناز اینا با اینکه زیاد نبود فاصلش ولی همین زمان هم برای من مانند یک خواب بلند مدت بود که وقتی رسیدیم بهروز گفت بلند شو رسیدیم
خونه مهناز اینا کسی نبود و برای همین هم بهتر دیدیم بریم داخل صحبت کنیم وقتی روبروی من نشست مهناز با اینکه هنوز در شوک بودم ولی کاملا احساسی را که
از صورت مهناز منتقل می شد را حس می کردم از صورت مهناز کاملا میشد متوجه شد که چقدرناراحت هست
بهرام:مهناز این حرفی که بهروز میگه راسته؟
مهناز که همینطور سرش پاین بود جواب داد :بله
من که حالا حالتی جدی گرفته بودم پرسیدم:حرفی بهت نزد که به من بگی اصلا" در جریان کاراش بودی
مهناز :صحبت خواسی که نکرد من هم اصلادر جریان کاراش نبودم فقط به من گفته بود که می خواد یک سفر بره
شاید سوالهای من در آن لحظه کم بود ولی به آن نتیجه ای که می خواستم رسیدم (حالا درست یا غلط)از مهناز خداحافظی کردم می خواستم بیام بیرون که
بهروز هم دنبال من اومد فهمیدم به مهناز چی میگه :من برم بهرام حالش خوب نیست می ترسم بلایی سرش بیاد
برای همین هم با امدن باهام مخالفتی نکردم
بهروز :خوب آقا کجا بریم ؟
بهرام :نمی دونم ، نمی دونم
بهروز :می خوای بریم سمت بی بی (جاده چالوس)؟
بهرام :خودت خوب می دونی که من با ساناز چه لحظه های را در باغ بی بی داشتیم نمی خوام این صحنه ها دوباره جلوی من ظاهر بشن
بهروز:باشه هر تور راحتی
تو فکر خودم می گفتم چرا این حرف را زدی برای آخرین بار هم که شده بگذار این رویای ساناز که باهات در باغ هست را ببینی بهش بگوه
برگرده بره سمت بی بی ناگهان انگار دیوانه شده باشم آروم به بهروز گفتم :بریم سمت باغ بی بی و بعد زدم زیر گریه بهروز هم برای اینکه
صدای من را نشنود و من راحت باشم صدای نوار را زیاد کرد نمی دونم چقدر گریه کردم که خوابم برد با صدای آروم بهروز که می گفت بهرام
بهرام بلند شو رسیدیم بلند شدم با خودم آرزو می کردم همه اینها خواب باشه ولی وقتی از بهروز پرسیدم کجا هستیم در جواب به من گفت :باغ بی بی.......
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: جمعه 27 آبان 1384 - 22:20    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

با هزار بدبختی وارد خونه شدیم آخه من اصلا رو پای خودم بند نبودم سرم تمام گیج می رفت به خاطر هوای سردی بود که بهم خورده بود .
بی بی :سلام بچه ها خوش آمدین پس ساناز و مهناز کجان؟
من که اصلا نمی دونستم جوابی بدم برای همین هم رو به بهروز کردم وبا اشاره گفتم بهش جوابی بده
بهروز که انگار از قبل فکر همه چیز را کرده بود با خنده به بی بی گفت: بی بی خواستیم امشب را مجردی بگذرونیم شما که 2 تا آدم مجرد و خسته و گرسنه را قبول می کنید؟
بی بی: این چه حرفی میزنی شما خودتون می دونید من به غیر از شما هیچ کس را ندارم در خونه من ب روی شما همیشه بازه ومن زندگیم و مدیون شما دوتا هستم . شام چی می خورید درست کنم
بهروز :زحمت نکش امروز همتون مهمون من هستید
من کم کم داشتم می رفتم بالا برای همین هم دیگه صدای بهروز و بی بی را نشنیدم وقتی به اتاق رسیدم درب کمی باز بود نا خدا گاه یاد اون شبی افتادم که بارون شدیدی آمده بود و ساناز خیس آب شده بود
(ماشین خراب شده بود)اون شب یکی از بهترین شبهای من و ساناز بود تا صبح با هم صحبت می کردیم و.......
وارد اتاق شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم نمی دونم در اون حالت چرا همش دوست داشتم دراز بکشم و چشمانم را ببندم با اینکه در رویاهام ساناز را می دیدم و غصه می خوردم
مدتی در اون حال بودم که صدای توجم را به خودش جلب کرد بهروز بود وارد اتاق شده بود امده بود بگه غذا گرفته بیام پاین بوخورم 5 دقیقه بعد من پاین بودم سر سفره بی بی بهم گفت نمی دونم
چرا شماها دوست دارید ادای مجردها را در بیارین ؟
بهروز :بی بی حالا من از شما خواهش می کنم به مهناز و سانازچیزی نگید باشه؟
بی بی :آخه مورد اینجاس که اونها هم تنهای می یان اینجا به خدا من وقتی شما ها را یا هم می بی نم به گذشته خود لعنت نمی فرستم
(بی بی در جوانی شوهرش را از دست داده بود تنها پسرش هم در جنگ شهید شده بود)
من که مثل برق گرفته ها شده بودم با تندی از بی بی پرسید کی ساناز امده بود اینجا (خودم احساس کردم کمی بی بی ترسد)
بی بی رو به من کرد از صورتش کامله دودل بودن را می شد فهمید :پری روز اینجا بود تورو خدا چیزی بهش نگی ها
بهرام: امده بود چی کار کنه تنها بود تا کی موند کجا رفت؟
بی بی :نزدیکهای ظهر بود امد با هم نهار خوردیم و از من اون صندقچه قدیمی بود که همش می گفت خیلی دوستش داره را گرفت و رفت ولی نمی دونم چرا وقتی داشت می رفت همراهش نبود؟
من که کمکم داشت همه چیز دستگیرم می شد با عجله بلند شدم و رفتم به اتاق بالا دنبالم بهروز هم امده وقتی دید دارم با کشو ها ور میرم لزم پرسید:چی شده دنبال چی میگردی؟
من هم در حالی که دنبال صندقچه می گشتم به بهروز توضیح می دادم که من و ساناز قرار گذاشته بودیم هرموقه حرفی را که نتونستیم به هم بزنیم را (برای اینکه طرف مقابل ناراحت نشه )
به صورت یک نامه در این صندقچه بگذاریم حرفم داشت تموم می شد که نگاهم به جلوی آینه افتاد اره خودش بود صندوقچه انقدر هول بودم ندیده بودمش رفتم سمتش درش را باز کردم توش یک
دفترچه بود همونجا نشستم و شرو کردم به خوندن..........

ادامه دارد
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: شنبه 28 آبان 1384 - 22:31    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

بنام يکانه هستي
سلام به آن شخص که عشقش را ميپرستي
نمي دونم چه وقتي اين نامه را مي خوني شايد سالها شايد هم فردا ي آن روزي که من ازت جداشم ولي من را ببخش براي کار هاي که کردم و نکردم من را ببخش که تسليم خواسته هاي درست يا
غلط خود شدم من را ببخش که به دروغ بهت گفتم ديگر نمي خواهمت حتما اون روز يادت هست که من زير بارون خيس شده بودم و تو همش من را دلداري مي دادي من اون روز براي اينکه خودم را
پيشت لوس کنم گفتم دوستت ندارم ولي اين حقيقت نداشت من از همون اولين ديدارمون عشق تو را در وجودم حس کردم ولي هميشه ترديد داشتم که آيا تو هم نسبت به من همچين احساسي داري يا نه؟
بعضي شب ها خواب مي ديدم در کنار پنجره مشرف به حياط خونمون ايستادم و تورا مي بينم که داري از وسط باغ دست تکون ميدي و به من مي گي بيا بيا اينجا پيش من ولي تا مي خواستم از در اتاقم بيام بيرون
صداي را احساس مي کردم که از پشت سرم هست و مي گويد اگه بري ديگه نمي تواني برگردي ؟ بعد با وحشت از خواب مي پريدم .
اينها را گفتم که بدوني من چقدر دوستت دارم هميشه مي خواستم اين را بگويم ولي يک جورايي نمي تونستم دست خودم نبود .
ديروز رفته بودم بيمارستان يادت مي ياد که بهت گفته بودم سر دردهاي شديدي دارم و باهم رفتيم دکتر آزمايش داديم رفته بودم جوابو گرفتم جواب مثبت بود من يک غده در سر دارم غده اي که روز به روز داره بزرگتر ميشه
به خانوادم نگوفتم کسي ندونه بهتره دوست ندارم کسي بهم ترهم کنه به تو هم اين را مي گويم و ازت خواهش مي کنم که اين موضوع را با کسي در ميان نگذاري .مهدي را برات گفته بودم پسر
شريک بابام آمده بود خواستگاريم من هم بهش جواب رد داده بودم حتما يادت هست و اين را هم مي داني که باباش چقدر مشکلات براي بابام بوجود آورده بود چند روز پيش ديدم درب اتاق بابام بازه داره يواشکي
با مامانم صحبت مي کنه ميگه آره هوشنگ(شريک بابام)بد جوري داره ازيتش ميکنه کارهاي مي کنه که به زررشرکت هست فکر کنم با کارهاي که اين مي کنه نتونيم جواب گوي مردم باشيم آخه مشکل هم اينجاس که
اگر براي شرکت موردي پيش بياد من را مورد باز خواست قرار مي دهند همه چک ها امضاي من هست مامانم در جواب بابام گفت: خوب بهش بگو که اين کارهاي که مي کنه اشتباس درست نيست
بابام خنديد گفت :فکر مي کني نگفتم 100 بار بهش گفتم ولي اون با کامال پر رويي جواب من را اين مي دهد ميگه دخترت را به پسر من بده همه مشکلات را خودم حل مي کنم.
من رفتم تو اتاقم داشتم ديوانه مي شدم عسري بود مي خواستم بيام بيرون پيش تو رفتم از بابام اجازه بگيرم که صداي بابام را در اتاق مي شنيدم که داره پشت تلفن با يکي جرو بهس مي کنه و بعد گوشي را گذاشت
صداي آرومي به گوشم رصيد يکي داشت گريه مي کرد آره بهرام بابام داشت براي من گريه مي کرد براي من که تنها دخترش بودم رفتم پيشش و نشستم کنارش اشکاشو تا من آمدم پاک کرد ولي معلوم بود
من هم سرم را بر روي شونش گذاشتم چيزي نگفتم ولي با خودم احدي بستم که ديگه اشکاي بابام را نبينم تا اينکه ديروز نتيجه آزمايش را ديدم آره من کم کم داشتم مي رفتم از اين ديار من کم کم بايد از اين دنيا خدا حافظي ميکردم
بايد از کنار تو مي رفتم بايد هميشه پدرم را تنها مي گذاشتم ديگه دستان مهربان مادرم را نمي ديدم براي همين هم يک تصميمي گرفتم با مهدي ازدواج کنم تا تا مشکل پدرم حل بشه و هم من از اينجا برم تا کسي
مرگ من را نبيند براي همين هم يک شرط گذاشتم و آن هم اين بود که به يک کشور اروپايي بريم .
بهرام اين بود دليل رفتن من ،من را حلالم کن من را به فراموش کن ........
حالا که قرار شده همه هرفام را بزنم اين را هم بايد بگم که بهرام دوست دارم دوست دارم دوست دارم .............

شعر ضميمه:
حالا که عادتم دادي به غصه هاي شاعري
زير قرارت زيديوميگي دلت ميگه مي خواد بري؟
حالا که دلمو نمي دمش دست کسي
مي خواي بري يه جاي ديگه به آرزوهات برسي؟
حالا که مردمم ديگه قصه ما رو مي دون
دلت مي خوات بقيه قصه رو هرگزنخونن؟
حالا که من تنها شدم با عطر بوته ياس
از جون چشام چي مي خواي دوست دارم يا التماس؟
حالا که من به خاطرت قيد سفرهاموزدم
تو تازه يادت افتاد که حيفي چون خيلي بدم؟
حالا که لحظه هاي من به خاطرت هدر شدن
بحونه هاي رفتن و مي ذاريشون تقصير من؟
حالا که از راه رسيد يکي با چشمان درشت
بگو کي بود ميگفت چشماي نازت من راکشت؟
حالا که پايز هم نشسته پشت پنجره
بهتره هرکي نمي خواد بمونه خيلي زود بره
حالا که فال حافظ هم نکرده ديگه معجزه
بهتره بازنده بشه دلم تو اين مبارزه
حالا که شرجيه هوا توآسمون سرنوشت
حالا که ديگر نمي شه باهم بريم بهشت
حالا که ثابت شده تو نموندي پاي وعدها
برو منم ميگذرم از کرده ها و نکرده ها
اما بدون اگه خوردي يک روز به يک صخره سرد
هر کاري دوست داري بکن ولي پيش من بر نگرد
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN

porya
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: جمعه 23 بهمن 1383 - 16:50
تعداد ارسالها: 1089
محل سكونت: مهرشهر

ارسالزمان ارسال: 3 شنبه 1 فروردين 1385 - 18:35    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

Sad Crying or Very sad indifferent24 Crying or Very sad
_________________
با كرجي ها آينده كرج را بسازيم

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo

armantotall666
کاربر خیلی فعال


تاريخ عضويت: 4 شنبه 6 مهر 1384 - 19:13
تعداد ارسالها: 620
محل سكونت: كرج ـ مهرويلا

ارسالزمان ارسال: 1 شنبه 18 تير 1385 - 19:40    موضوع: پاسخ بصورت نقل قول

تنها خواننده فقط انگاري دادا پوريا خودمون بود خب دادا چگونه بود داستان خوب بيد ؟
_________________
به انجمنهای آزاد دخترها و پسرها خوش آمدید کلیک کنید

بازگشت به بالا

  ديدن مشخصات كاربر ارسال پيغام خصوصي ارسال ايميل ديدن وب سايت كاربر نام كاربري در پيغامگير Yahoo نام كاربري در پيغامگير MSN
نمايش نامه هاي ارسال شده قبلي:   
ارسال يك موضوع جديد   پاسخ به يك موضوع     صفحه اول انجمنها -> ادبيات و نويسندگي
تمام ساعات و تاريخها بر حسب 3.5+ ساعت گرينويچ مي باشد
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمي توانيد در اين انجمن نامه ارسال كنيد.
شما نمي توانيد به موضوعات اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد نامه هاي ارسالي خود را در اين انجمن ويرايش كنيد
شما نمي توانيد نامه هاي ارسالي خود را در اين انجمن حذف كنيد
شما نمي توانيد در نظر سنجي هاي اين انجمن شركت كنيد


Powered by akb-BeHnAm